چند روز به کریسمس مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه ی کوچکم
عروسک بخرم . همان جا بود که پسرکی را دیدم که یک عروسک در بغل گرفت و به خانمی که همراهش بود گفت: “عمه جان…” اما زن با بی حوصلگی جواب داد: “جیمی، من که گفتم پولمان نمی رسد!” زن این را گفت و سپس به قسمت دیگر فروشگاه رفت . به ارامی از پسرک پرسیدم: “عروسک را برای کی می خواهی بخری؟” با بغض گفت: “برای خواهرم، ولی می خوام بدم به مادرم تا او این کادو را برای خواهرم ببرد . عاشقانه ای برای تو...
ما را در سایت عاشقانه ای برای تو دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 22
تاريخ: دوشنبه
27 شهريور
1402 ساعت: 0:12