انتخاب موضوع این مطلب با شماست
-
تاریخ: 1402/6/27 ساعت: 0:12
وقتی گریه کردیم گفتند بچه است وقتی خندیدیم گفتند دیوانه است وقتی جدی بودیم گفتند مغرور است وقتی شوخی کردیم گفتند سنگین باش وقتی سنگین شدیم گفتند افسرده است وقتی حرف زدیم گفتند پر حرف است وقتی ساکت شدیم گفتند عاشقه حالا که عاشقیم میگن اشتباهه...........
تفاوت عشق شیر و میمون ...
-
تاریخ: 1402/6/27 ساعت: 0:12
❤ زن وشوهری به باغ وحش رفتند، میمون نری را مشاهده کردند که با جفتش عشقبازی می کرد ❤ زن به شوهرش گفت : چه رابطه دوستانه وعاشقانه ای ❤ سپس به قفس شیرها رفتند شیر نر را دیدند که آرام و با فاصله اندک از جفتش نشسته بود ❤ زن به شوهرش گفت : چه رابطه دوستانه ی اندوهباری است ❤ شوهرش گفت : این بطری را به سمت ...
✌ ♡ به ﺳﻼﻣﺘﯽ ... ♡ ✌
-
تاریخ: 1402/6/27 ساعت: 0:12
به ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻟﺐ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﺪﺕ ﻫﺎﺳﺖ واقعی ﻧﻤﯽ خندن.. به سلامتی اونایی که طبیب دلهای دردمندن ولی خودشون دنیای دردن, به ﺳﻼﻣﺘﯽ خیاطی که نمیدونه دلِ تنگشو کجا ببره به سلامتی چشمی که چشم ما رو روی همه چشما بست. به سلامتی اون پیرمردی که وقتی ازش پرسیدن عشق چیست گفت همونی که منو پیر کرد. به سلامتی تویی که کم بودی...
شکستن یک آدم تاوان سنگینی دارد ...:(
-
تاریخ: 1402/6/27 ساعت: 0:12
اگر دوستت دارم هایت را جدی نگرفت ؛ غصه نخور .. اگر رفت ، گریه نکن .. یک روز چشمان یک نفر ، عاشقش می کند .. یک روزی معنیه کم محلی را می فهمد .. یک روز شکستن را درک می کند .. آن روز می فهمد آه هایی که کشیدی ، از ته قلبت بوده .. می فهمد شکستن یک آدم تاوان سنگینی دارد .
دوست داشتن !
-
تاریخ: 1402/6/27 ساعت: 0:12
فروغی چه زیبا میگفت : اگر یاد کسی هستیم این هنـر اوست ، نه هنـر ما ...! چقـدر زیبـاست کسـی را دوسـ♥ــت بـداریـم نـه برای نیــاز ... نـه از روی اجبــار ... و نـه از روی تنهایـی ... فقـط بـرای اینـکه ارزشـش را دارد ♥
” مسافر شهر باران “ داستان عاشقانه
-
تاریخ: 1402/6/27 ساعت: 0:12
” مسافر شهر باران “ سکوتش زیبا بود و خلوتش دلنشین ؛ وقتی بود، همه جا تاریک بود و من را به دنیایی دیگر میکشاند… دنیایی از جنس آرامش! شب… تاریک بود و سیاه و آرام… اما قصه آن شب فرق داشت! آن شب ضیافت باران بود و من مثل همیشه در تمنای باران، بی چتر به زیر دوش آب آسمان رفتم… و او میخواند… یک شب گرم و تب ...
عروسک
-
تاریخ: 1402/6/27 ساعت: 0:12
چند روز به کریسمس مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه ی کوچکم عروسک بخرم . همان جا بود که پسرکی را دیدم که یک عروسک در بغل گرفت و به خانمی که همراهش بود گفت: “عمه جان…” اما زن با بی حوصلگی جواب داد: “جیمی، من که گفتم پولمان نمی رسد!” زن این را گفت و سپس به قسمت دیگر فروشگاه رفت . به ارامی از پ...
اگه بمیرم چیکار میکنی؟
-
تاریخ: 1402/6/27 ساعت: 0:12
یه روز یه دختره یه پسره رو تو خیابون میبینه٬ خیلی ازش خوشش میاد… هر کاری میکنه که دل پسره رو به دست بیاره پسره اعتنایی نمیکنه… چون پسره فکر میکنه همه دخترا مثل همن… از داستانها شنیده بود که دخترا بی وفان… خلاصه.. میگذره ۳٬۴ روز… تا اینکه پسره دل میده به دختره… با هم دوست میشن و این دوستی میکشه به ۱س...
داستان عاشقانه واقعی ...
-
تاریخ: 1402/6/27 ساعت: 0:12
لطفا بخونین و نظر هم بدین ... دخترک وپسرهردوباهم خيلي خوب بودن اوناهرروزبه پارک ميرفتندوخوشحال بودن اوناانگارتوي يه دنياي ديگه اي به سرميبردنداصلابه اطراف خودشون توجهي نميکردندوفقط به خودشون فکرميکردندتااينکه روزاي خوشي تموم شد...يه روزي که باهم رفته بودندپارک دخترحالش بدشدوبي هوش شددخترتوي بغل پسرک...
خلاصه ی شرح واقعه ی عاشورا
-
تاریخ: 1402/6/27 ساعت: 0:12
پس از شهادت امام حسن(ع) برادرش حسین(ع) به امامت رسید، مردم عراق از امام حسین خواستند که بر ضد معاویه قیام کند، امام حسین(ع) به آنها گفت برادرم با معاویه قراردادی را امضاء کرده است که تا مدت آن تمام نشود نمی توانم آن را نقض کنم. یکی از مفاد قرارداد صلح امام حسن(ع) این بود که خلافت فقط در دست معاویه ب...