
” مسافر شهر باران “ سکوتش زیبا بود و خلوتش دلنشین ؛ وقتی بود، همه جا تاریک بود و من را به دنیایی دیگر میکشاند… دنیایی از جنس آرامش! شب… تاریک بود و سیاه و آرام… اما قصه آن شب فرق داشت! آن شب ضیافت باران بود و من مثل همیشه در تمنای باران، بی چتر به زیر دوش آب آسمان رفتم… و او میخواند… یک شب گرم و تب آلود آمدی از شهر باران ناگهان از هر جوانه گل بر آمد چون بهاران ای تو از نسل بهاران ای امید سبزهزاران ای صدایت پاک و معصوم چون سرود چشمه ساران باران پاییزی جایش...
ادامه مطلب